تبليغاتX
تنها
تنها
حرفهای صدتا یه غاز یک دانشجوی یلا قبا

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل ***** مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملایک ***** تو قدر خود نمی دانی چه حاصل

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 0:56  توسط مهدی | 

با همه‌ی لحن خوش‌آوائیم
در به‌در کوچه‌ی تنهایی‌ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه‌ی تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی
مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک‌شبه حلّال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه‌ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم، لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه‌ی جان من است
نامه‌ی تو خطّ امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت‌زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده‌ی دیدار ما...

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه‌ی مشعر، کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
روا مباد که بر بنده‌ات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگزینم

چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم

 

2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 3:50  توسط مهدی | 

مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبديل می‌شوند

مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبديل می‌شوند

مراقب کردارت باش آنها به عادات تبديل می‌شوند

مراقب عاداتت باش آنها به شخصيت تبديل می‌شوند

مراقب شخصيتت باش آن سرنوشتت خواهد شد

2 نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:16  توسط مهدی | 

غایب همیشه حاضر

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه ی تلاش واسه زنده بودنی

 

تو امید انتظاری تو دلای ناامید

مثه دیدن ستاره تو شبای نااميد

 

چه غریبونه گذشتند جمعهای سوت و کور

هنوز اما نرسیدی ای تجلّی ظهور

 

با توام ٬با تو که گفتی تکیه گاه عاشقایی

می دونم یه دنیا نوری٬سادهای بی انتهایی

 

مثه لالایی بارون تو کویر بی صدایی

تو خود عشقی میدونم٬ناجی فاصله هایی

 

عمریه دلم گرفته ٬گله دارم از جدایی

غایب همیشه حاضر تو کجایی تو کجایی...

 

2 نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:42  توسط مهدی | 

باور

باور کنيد ، نيروي آدمي ، بي کران است.

باور کنيد ،هيچ کاري از اراده آدمي خارج نيست

باور کنيد ،که از عشق آفريده شده ايد ، پس عشق را بيافرينيد.

باور کنيد ،خورشيد به خاطر شما ، طلوع مي کند.

باور کنيد ،خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود ولي بندگان او چرا!

باور کنيد ، لايق بودن هستيد.

باور کنيد ، که اکنون مهم ترين لحظه است.

باور کنيد ، که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد.

باور کنيد ، که شما هم مي توانيد

و تمام باورهاي خود را از ته دل باور کنيد تا زندگي ، شما را باور کند!

2 نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 2:41  توسط مهدی | 

یا مقلب القلوب
ای که بوی باران شکفته در هوایت
یاد از آن بهاران که شد خزان بپایت...

جز غمت ندارم به حال دل گواهی
ای که نور چشمم در این شب سیاهی

چشم من به راهت ، همیشه تا بیایی
باغ من بهارم ، بهشت من کجایی؟

 

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 1:20  توسط مهدی | 

We Condemn Muhammad Cartoons (Caricatures) In Danish Newspaper (Jyllands Posten , Denmark). Go To Mohammed The Messenger Website To Join The Protest!"We Condemn Muhammad Cartoons (Caricatures) In Danish Newspaper ( Jyllands Posten , Denmark ). "Mohammed The Messenger" Website To Join The Protest!

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 0:49  توسط مهدی | 

سلام
بزودي بر مي گردم 

 

2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 2:23  توسط مهدی | 

شايد وقتي ديگر

(( قدم اول اين است كه فهميده اي در تو چه مي‌گذرد و قدم دوم اين است كه اين وضع را توجيه نكني و قدم سوم اين است كه خودت را براي يك عمر درگيري آماده سازي و قدم چهارم اين است كه با محاسبه ها و مقايسه ها ،‌ خودت را همراه سازي))

 

اين شايد آخرين مطلب من در اين وبلاگ باشد

هيچ وقت فكر نمي‌كردم به اين زودي اين جا رو كنار بگذارم ولي شايد اين بهترين كار باشد .

هميشه از كساني كه جنبه ندارند ناراحت مي‌شوم بلاخره نوبت خودم هم شد اينبار بايد از خودم ناراحت باشم كسي كه جنبه ندارد نبايد كاري رو انجام بده حرفي بزنه چيزي ببينه چيزي بشنوه و . هر كس اندازه ظرفيتش

من نه . من جنبه اينترنت رو نداشتم من خودم رو فروختم به چي نميدونم به چه قيمتي نميدونم .

من نتونستم بهترين استفاده رو ازش ببرم مي‌تونستم ولي نبردم پس من هم بي‌جنبه‌ام

 

 (( نظم به تو كمك مي كند كه بفهمي گام اول را از كجا برداري و سپس گامهاي بعد را . اين درست است كه كارهاي زياد داريم ، ولي گرفتاري ما در هر لحظه بيش از يك كار نيست و آن مهمترين كار است ، نه تمامي آن همه كار . و همين مفهوم از نظم ،‌ تو را قادر مي سازد كه اهميت‌ها را بشناسي و از جايي شروع كني. ))

 

نقطه شروع

اين مهمترين بايد باشد اما اين نقطه شروع كجاست ؟از كي بايد شروع كرد ‌؟ نمي‌دونم ولي شايد اين نقطه شروع همين جا باشد همين نقطه همين زمان

پس بايد شروع كرد از همين لحظه و از همين جا ولي بايد نظم هم داشته باشم اين نظم رو هم خودم بايد در خودم بوجود بياورم خودم خودم خودم

مي‌خواهم به خودم قول بدم به خودم قول بدم كه كاري نكنم كه هميشه سوالاتي كه مثل كنه بهم مي‌چسبن بازهم بهم بچسبن سوالاتي مثل چرا دنبال اين رفتي ؟‌ چرا از ميان همه اين را برداشتي ؟ و چرا خودت رو فروختي ؟ و چرا خودت رو فروختي ؟

 و چرا خودت رو ارزون فروختي ؟

 

اين وبلاگ هم از اين به بعد تا اطلاع ثانوي تعطيله و ديگه تو اين وبلاگ هيچ مطلب نخواهم نوشت از تمام دوستان كه در اين مدت منو تحمل كردن هم تشكر مي‌كنم و از همشون عذز خواهي مي كنم از حسین  كه خيلي بهم لطف داشت از خراباتی كه اولين كسي بود كه نظرش رو بهم گفت از نسیم عزيز از جمهور (وارطان) از هوشنگ و از بقيه دوستان كه نامشون در خاطرم نيست از همه تشكر مي‌كنم و از همه شون معذرت مي‌خوام كه براشون رفيق نيمه راه بودم  ولي چيكار كنيم حتما قسمت بوده است

فقط از همه تون و هركي اين وبلاگ رو مي خونه عاجزانه تقاضا دارم برام دعا كنین فقط همين

 

خداحافظ

مهدی

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1383ساعت 1:17  توسط مهدی | 

در آن شب سیاه

که قلبم ، در راه گلویم ایستاده بود.

به آن جلوه روشنایی رسیدم

او در گوش صبحدم به من گفت:

تو هیچگاه به خودت نمی اندیشی

اما به یک لیوان؟

بسیار ...

 

او در جلوه طلوع به من گفت:

تو خودت را گم کرده ای

گم شده تو در تو خلاصه می شود

 

 

او در اوج نیمروز

هنگامی که از من جدا می شد ، زمزمه کرد

خیال می کنی سراب ها تو را سرشار می کند ...؟

ببین قلب تو ، در راه گلویت ایستاده

دل تو بوی مرگ می دهد.

2 نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1383ساعت 1:24  توسط مهدی |